حكيم ابوالقاسم فردوسى
482
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
پس از آن اسفنديار با تندى كمر پهلوانى ببست و بر اسپ سوار گشت و به بالاى يك بلندى رفت و به آن دژ بنگريست . باروى آهنين بزرگى ديد كه سه پرسنگ بالا و چهل پرسنگ پهناى آن بود . هيچ آب و گِلى در آن ديده نمىشد . چهار سوار مىتوانستند به تندى و در برابر هم بر پهناى آن ديوار بروند . چون اسفنديار آن شگفتى را بديد ، آه سردى از جگر بركشيد و گفت : اين را نمىتوان گرفت . همانا كه از راه بد بر من بد رسيد . دريغ اين همه رنج و پيكار ما . ديگر تنها پشيمانى بهرهء ما شد . آنگاه به گِرد آن بيابان بنگريست . ناگاه دو تُرك را ديد كه آن دشت را مىپيمودند و چهار سگ شكارى نيز در پيش ايشان مىرفتند . پس اسفنديار با نيزهء كارزار در دست از آن بالا فرود آمد و آن دو تُرك را با نيزه از اسپان جدا كرد و پياده به آن بالا برد و گفت : آيا اين دژ نامدار كجاست و چند سوار درون آن است ؟ ايشان نيز چندى از ارجاسپ گفتند و همهء كار دژ را به او بگفتند كه : بالا و پهناى دژ را ببين كه يك در آن به سوى ايران است و در ديگر آن به سوى چين . سد هزار سوار گردنكش و نامدار تيغ زن در درون آن است كه همگى در پيش ارجاسپ همچون بندهاى هستند و سر به فرمان و خواست او نهادهاند . بىاندازه خوردنى در آنجاست . اگر ارجاسپ شاه در آن دژ را براى ده سال هم ببندد ، هر اندازه كه سپاهيان بخواهند ، در آن خوردنى هست . اگر بخواهد سد هزار سوار نامور نيز از چين و ماچين به نزدش آيند . پس او را از براى هيچ چيز به كسى نياز نباشد و هم خوردنى دارد و هم مردانى فريادرس . اسفنديار كه چنين شنيد ، زود تيغ هندى را در مشت گرفت و آن دو گردنكش ساده دل را بكشت . رفتن اسفنديار به رويين دژ به جامهء بازارگان آنگاه اسفنديار از آنجا به سراپرده آمد و آن جايگاه را از بيگانگان تهى كردند . سپس پشوتن به نزد اسفنديار رفت و همه گونه در بارهء كارزار سخن گفتند . اسفنديار